تبليغاتX
قیل و قال
قیل و قال

تو از دلی که به دست نیاورده ای طلبکاری!

و من از کاری که به دست نیامد در گریزم

نه! دوست من سکه دو رو دارد،

این روزها گاهی برای تو، گاهی برای خودم

و همیشه برای مردمم مریضم!

گاهی با یک استامینوفن ساده

می توان دردی را تسکین بخشید،

ولی گاهی حتی با مورفین هم نمی شود بست

نفوذ درد را در شریان های احساس

آری، باید به پا خواست،

باید دوباره برادریمان را ثابت کنیم

باید به اراده بله گفت و رای سبزمان را

به نام نخست وزیر روزهای سرب و آتش و خون و خاطره

به نام مهندس میرحسین موسوی

در صندوق های عشق بیندازیم.

طاهر جمشید زاده

پ.ن 1 : سلام به همه کسائی که این روزها قلبشون بیشتر از پیش برای کشورشون می تپه. شرمنده یه چند وقتی اینجا نبودم. هم خوشحالم و هم ناراحت. ناراحت از اینکه وقت زیادی در میان دوستان وبلاگی عزیزم نبودم و خوشحال از اینکه این چند وقته برای پیروزی حق و حقیقت بر دروغ و فریبکاری تلاش زیادی کردم. خدایا شکرت که کمکم کردی بتونم برای پیشبرد اون چیزی که فکر میکنم درسته، بجنگم. این روزها عجیب وجدان راحتی دارم.

پ.ن 2 : خدایا تو خود حق و حقیقت را بر دروغ و نیرنگ پیروز گردان.

نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 4:3 توسط هادی| |

گاهی وقتها شنیدن بعضی اتفاقات خیلی آدم رو آزار میده. اتفاقات تلخی که شاید آدم فکر میکنه همیشه برای دیگران رخ میده نه خودش. چند روز پیش با یکی از دوستان راجع به اتفاقات و مشکلات اخیر حجاج ایرانی صحبت می کردیم که ناگهان این بحث موضوعی رو به یادش آورد که برام تعریف کرد و ای کاش تعریف نمی کرد. تا چند ساعت سرم درد میکرد. یعنی اصلا نمی تونستم این قضیه رو هضم کنم. فکر میکنم این موضوع بیشتر شبیه داستان فیلم هاست تا واقعیت. یکی از بستگان همسایشون که تازه ازدواج کرده بوده به همراه همسرش به مکه، مشرف میشن. در روزهای پایانی سفر، یک روز که برای خرید به بازار رفته بودن، هنگام خروج از بازار و بعد از سوار شدن به تاکسی، متوجه میشن که یکی از بسته هایی که آوردن اشتباهیه و مال اونها نیست. آقا به خانومش که توی تاکسی نشسته بوده میگه من الان این بسته رو تحویل میدم و بر میگردم. مرد میره، غافل از اینکه خانومش رو نباید تنها بذاره و اصلا اون بسته اضافی برای فریب اونها بوده. وقتی بسته رو تحویل میده و برمیگرده می بینه اثری از تاکسی و زنش نیست. یعنی بهتر بگم الان حدود سه هفته هست که خبری از زنش نیست. مرد بعد از این همه مدت هنوز به ایران برنگشته و بهتر بگم روی بازگشت نداره. نه از دست اون در عربستان و نه از دست خانواده دختر در ایران کاری بر نیومده. مرد هر جا که میتونسته رفته و به هر مقام و مسئولی پناه برده. این از همون اتفاقاتی هست که میگم تا واسه خود آدم پیش نیاد نمیتونه عمق فاجعه رو درک کنه. زنت رو به همین راحتی ببرن و تو فریادت به هیچ جا نرسه. اون زن الان به نظرتون کجاست؟ اولین برداشت هر کسی از وضعیت کنونی آن زن مطئنا یک مورد است......

شاید باور اینکه یک زندگی به همین راحتی از هم پاشیده شده کمی سخت باشه. یک زندگی که با هزار و یک امید و آرزو شکل گرفته بوده. الان که بعد از چند روز این مطلب رو نوشتم حالم دوباره خراب شد. یعنی اگه کسی کوچکترین بوئی از انسانیت برده باشه، حتما با شنیدن این قضیه ناراحت و متاسف میشه. امیدوارم لطف خدا شامل حال این خانواده بشه و اون دختر معصوم پیدا بشه.

پ.ن 1 : دریاره علاقه عربها به زنهای ایرانی خیلی پیشتر چیزهایی شنیده و خوانده بودم. درباره باندهای قاچاق دختران ایرانی به کشورهای عربی هم که دیگر حتی مسئولین کشور نیز علنی به آن اعتراف کردند. نمیدانم راه حل این معضل بزرگ اجتماعی چیست ولی خوب میدانم اتفاقاتی همچون آنچه که گفتم را حتی فاجعه نیز نمیتوان نامید. باید گفت بدتر از فاجعه...

پ.ن 2 : از دیشب و با شروع تبلیغات تلویزیونی کاندیداها، بحث انتخابات وارد فاز جدیدی شد. مطئنا گل سر و سبد این برنامه ها مناظره های دو به دو کاندیداها هست که بسیاری بی صبرانه منتظر این مناظره ها هستند. امیدوارم صدا و سیمای ایران که تا اینجای کار چندان جالب عمل نکرده است، سرش رو از برف دربیاره و در مورد عملکردش در روزهای آتی تجدید نظر بکنه.

پ.ن 3 : از تشییع آیه ا... بهجت فیلمی رو که با موبایل یکی از دوستان گرفته بود دیدم. باور کردن اون چیزی که می دیدم سخت بود. شاید نماهای کلی که تلویزیون آنها را پخش می کرد حجم جمعیت را نشان می داد ولی این فیلم که در میان جمعیت گرفته شده بود چیز دیگری بود. واقعا از زمین آدم می جوشید. هنوز هم ناراحتم که نتونستم اون ساعات و اون دقایق اونجا باشم. بسیاری از مردم که در غم از دست دادن ایشان سوگوار بودند، شاید مقلد وی نبودند ولی این مرجع عالیقدر به دلایل فراوانی از محبوبیت و مقبولیت  بسیار والاتری نسبت به مراجع دیگر در نزد مردم قم برخوردار بودند. امیدوارم در بهشت و با اولیای الهی محشور گردند.

نوشته شده در شنبه 2 خرداد1388ساعت 22:12 توسط هادی| |

آهای ایها الناس               آهای ایرانی جماعت

آهای مردا                       آهای زنا

آهای جوونا                      آهای پیرا

آهای دانشجوها               آهای روحانیها

آهای روشنفکرا                آهای سنتی ها

...

.

...

آهای پولدارا                    آهای فقیرا

آهای کارگرا                    آهای بیکارا

آهای مسلمونا                آهای اقلیتها

آهای شکم پرا                آهای شکم خالیا

آهای شمال شهریا         آهای جنوب شهریا

...

.

...

آهای رئیسا                    آهای مرئوسا

آهای راستی ها              آهای چپی ها

آهای گنده ها                 آهای ریزترا

آهای آقازاده ها               آهای رعیت زاده ها

آهای دونه درشتا            آهای دونه کوچیکا

...

.

...

آهای ملیا                      آهای باشگاهیا

آهای قرمزا                    آهای آبیها

آهای بارسلونائیا            آهای منچستریا

آهای کوتوله ها              آهای گنده باقالیا

آهای تماشاگرا              آهای تماشاگرنماها

...

.

...

آهای یقه بسته ها         آهای کراواتیا

آهای پاچه گشادا           آهای پاچه چسبونا

آهای پولیها                    آهای مرامیها

آهای تک موتوره ها        آهای دو موتوره ها

آهای از لحاف بیرونا        آهای زیر لحافیا

...

.

...

آهای تنبلا                    آهای درسخونا

آهای استادا                 آهای شاگردا

آهای آزادا                     آهای دولتی ها

آهای ترم اولیا               آهای ترم آخریا

آهای ستاره دارا            آهای بی ستاره ها

...

.

.

آهای... اصلا ولش کن، مخلص کلوم : آهای کسائی که میتونید رای بدید، اولا رای بدید، ثانیا به آقای ...... رای بدید.

... نمی دونم این چند وقته من دچار توهم شدم یا واقعا این روزها تلویزیون ایران به چیزی شبیه حرفایی که اون بالا گفتم، تبدیل شده. فقط امیدوارم با این روندی که صدا و سیما در پیش گرفته، خدا آخر و عاقبت هممون رو ختم به خیر کنه. لطفا از ته دل یه "الهی آمین" بلند بگید.

نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 19:30 توسط هادی| |

آقای رئیس جمهور سلام. امیدوارم حال خودتان، خانواده تان، کابینه تان و در کل دور و بری هایتان خوب و مساعد باشد. اگر از حال ما مخلصان و چاکران نیز جویا باشید، باید بگویم شکر، ما همه خوبیم. خواهشا باور کنید که ما همه خوبیــــــم. ملالی نیست جز دوری شما. همه چیز در اطرافمان به خوبی و خوشی سپری میشود و ما نیز رضائیـم و خوشحـال و خجستـه.

با خود گفتم حالا که دیگر زمان زیادی تا روز انتخابات ریاست جمهوری در دوره آتی نمانده، نامه ای برایتان بنویسم تا به این وسیله از زحماتی که برای ما در این 4سال کشیدید، تشکری هر چند ناچیز نمایم. هر چند که سپاس و تقدیر از آن کارهایی که شما برای ملت ایران انجام داده اید در یک نامه که هیچ، در چندین کتاب قطور نیز نمی گنجد.

 واقعا شما در این 4سال خیلی شکسته شدید و زحمت کشیدید. این را از عکس هایی که از محاسن شما در اینترنت دیده ام، فهمیدم. آن وقتها ریشهایتان سیاه بود و الان بیشترش سفید شده است. خب شغل سختی است ریاست جمهوری. به خدا این موضوع را می فهمم. به خدا یک وقت فکر نکنید که شما را درک نمی کنم. به سختی همه کارهایی که کرده اید واقفم. از نماز خوان کردن آن بوش بی دین تا پیگیری قضیه هولوکاست این از خدا بی خبر ها. از آوردن نفت بر سر سفره مردم تا افشاگریهای اقتصادی مفسدین. از سفرهای استانی پربارتان تا...

میدانم پاک کردن این جهان از خباثت و زشتی و پلشتی کار آسانی نیست. میدانم در افتادن با همه دنیا سخت است. فکر می کنم شما اصولا کارهای سخت را دوست دارید. حمایت از ضعفا، ستیز با قدرتهای جهانی و پیاده نمودن عدل الهی در جهان، در رفتار شما موج می زند.

از شما به خاطر اینکه برای کشورهای کوچک و کم توان که به تنهایی تاب مقابله و مبارزه با استکبار جهانی را ندارند، وقت میگذارید و آنها را راهنمائی، کمک و مساعدت مالی و فکری می نمایید، ممنونم. مطمئنا این خدمات شما جای دوری نمی رود. خدا را چه دیدید، شاید روزی ورق برگشت و جزایر قمر و سومالی کشورهای قدرتمندی شدند که می توانند ما را در نجات مردم جهان یاری دهند. آن وقت است که شما مزد زحمات خود را خواهید گرفت. گفتم سومالی. راستی حال رئیس جمهورش چطور است. شنیدم هفته پیش دچار سرماخوردگی سختی شده بود. بعید نیست آنفولانزای خوکی را از رئیس جمهور فقید جزایر قمر گرفته باشد. اگر دیدید ایشان را مصلحت است دیده بوسی نکنید. کار از محکم کاری عیب نمی کند.

 بگذریم، حال برادر چاوزمان چطور است؟ ما ملت ایران چقدر با این مرد احساس نزدیکی و قرابت و دوستی و صمیمیت میکنیم. آنقدر که هر دفعه که به ایران می آید برایش اسپند دود کرده و آن شعر معروف بترکه چشم حسود را زمزمه می کنیم. مرد شریف و پاکی است. شرافت و پاکی ایشان را نیز از توی اینترنت دیده ایم. به راستی چقدر چفیه به ایشان می آید. چقدر نورانی و روحانی می شوند. امیدوارم که پروردگار، ایشان را برای مردم آن دیار حفظ کند.

نکته دیگری که بر خود واجب می دانم بابت آن از شما تشکر کنم بحث این مهرورزی شما و دولتتان هست که به خصوص در سفرهای استانی جنابعالی، نمود پیدا می کند. سفرهایی که هر یک برای خود مطمئنا فلسفه خاصی دارد! از شما به خاطر اینکه به مردم کمک میکنید و از حال گرسنگان و فقیران و درماندگان و بیچارگان و نیازمندان و مستمندان جامعه به خوبی آگاه هستید، سپاسگذارم. من از شما بعنوان یک ایرانی تشکر می کنم که به مردم کشورم، سیب زمینی و تراول می دهید تا از گرسنگی نمیرند. از شما ممنونم و دستتان را از دور می بوسم. به خدا اینها را دیگر از توی اینترنت ندیده ام، بلکه با چشم خود دیده ام. چشمانی که از دیدن این همه خدمت صادقانه به ملت، اشکبار است. فکر میکنم 4سالی میشود که اشک چشمانم را رها نمی کند.

آقای احمدی نژاد، شما دوره بعدی چه رئیس جمهور این آب و خاک باقی بمانید و چه نمانید، مطمئنم همواره در حافظه تاریخی ملت ایران خواهید ماند و این فقط و فقط بخاطر کارهای بزرگ و شگرفی است که برای این مملکت و مردمانش انجام داده اید.

سخن بسیار است و همانطور که گفتم همه حرفها در این نامه نمیگنجد. بسیاری از کارهایتان در ذهنم بود که بر خود واجب می دانستم از شما بخاطر انجام آنها تشکر نمایم ولی چه کنم که در برابر این عشق بی نظیر شما به میهن و مردم، زبان الکن است. در پایان امیدوارم زیر سایه امام زمان (عج) که مطمئنا به دولتی مهرورز و عدالت خواه همچون دولت شما عنایات خاصی دارند، روزگار و یا بهتر بگویم دولت بگذرانید.

نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 21:36 توسط هادی| |

۱.

دل در اندیشه آن زلف گره، گیر افتاد

عاقلان مژده که دیوانه به زنجیر افتاد

منظور از دیوانه در بیت فوق کسی جز دوست عزیزم حسین آرشید نیست. بله، درست حدس زدید حسین آقا هم بالاخره مثل مرغی عاشق البته ببخشید مثل خروسی عاشق از میان ما پرکشید و رفت. البته هنوز پر نکشیده چون قرار عقد و این حرفها چهارشنبه همین هفته است. ازدواج با شخصیت ترین فرد گروه موضوعی نیست که بتوان به سادگی از کنار آن عبور کرد. این مساله از چند دیدگاه قابل بررسی است. ابتدا مم باقر که درست در نقطه مقابل حسین است ( منظورم همان بحث شخصیت است ) و حالا حسین. واقعا ما داریم به کجا پیش می رویم؟ نفر بعدی کیست؟ مجیدی، جعفر، کازی، علی مجد، احسان و یا...

در پایان می خواهم از همین تریبون استفاده کرده و به خانم آرشید تبریک بگویم، زیرا که مطمئنم در آینده ای نزدیک خواهند فهمید که با چه جواهری ازدواج کرده اند. ما حسین را با خون دل بزرگ کرده ایم. خانم آرشید مواظبش باش.

2.

استقلال قهرمان شد. تبریک البته با کمی تاخیر به تمام استقلالیها و یک تبریک ویژه به مرد شماره یک فوتبال ما یعنی مجید جلالی. مردی که خبرهایی از پیوستنش به صبای قم در فصل آینده به گوش می رسد. اگر از استقلال که در این فصل عاقبت به خیر شد بگذریم، به پرسپولیس میرسیم که باید تمام تمرکزش را در ادامه راه بر روی جام حذفی بگذارد. گفتم تمرکز، ناخوداگاه یاد بحث اخراج پیروانی افتادم. اخراجی که انصاریفرد آن را به خواست وینگادا می داند و جالب است که فرخزادی و هدایتی که در هیات مدیره هستند، در مطبوعات از آن اظهار بی اطلاعی می کنند و خود پیروانی می گوید من اصلا اخراج نشدم. من فقط بخاطر حضور در کلاسهای مربیگری چند جلسه در تمرین غیبت خواهم داشت. دیگر پیدا کردن آن پرتقال فروش معروف با خود شما. درست در شرایطی که تیم به روحیه و انگیزه زیادی برای ادامه کار نیازمند است، این مساله همه ی تیم را تحت تاثیر قرار می دهد. به هر حال این فوتبال حرفه ای است البته از نوع ایرانی که هیچ کاری هم نمی توان برای آن کرد.

3.

درست در شرایطی که تنور انتخابات هر روز داغ تر از روز قبل می شود و شمارش معکوس برای شروع جنگی نابرابر میان آقایان برای تصدی پست ریاست جمهوری آغاز می گردد، این بنده سرا پا تقصیر دچار نوعی بی تفاوتی سیاسی شده ام. حتی کارم با خودم به دعوا هم کشیده شده است. چون همیشه از کسانی که به مسائل پیرامون خود اظهار بی اطلاعی می کنند و یا آن جمله نخ نمای " ما رو چه به سیاست، ما دنبال یه لقمه نونیم" رو بیان می کنند، تعجب می کنم. البته در مقابل این موضوع را نیز به خوبی درک می کنم که نباید از قشر نیازمند و سطح پایین جامعه که به راستی به نان شبشان محتاج هستن، توقع تامل و بررسی اتفاقات سیاسی جاری در کشور رو داشت. میفهمم که گرسنگی نکشیدند بعضی ها که سیاست از یادشان برود. به هر حال برای من که نه نیازمندم و نه محتاج به نان شب، بی خبری از آن چه که در کشورم می گذرد، یک نقطه ضعف بزرگ است. هر چند مطالبی درباره انتخابات نوشتم، ولی هر یک را به بهانه ای در اینجا قرار ندادم. چرایی این موضوع را خودم نیز نمی دانم. شما هر چه دوست دارید اسمش را بگذارید مثلا چه میدانم خود سانسوری.

پ.ن 1 : دقایقی پیش رئیس جمهور جزایر قمر، کشور دوست و برادرمان به دلیل ابتلا به آنفولانزای خوکی درگذشت. روحش شاد و راهش پررهرو باد.

نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 20:43 توسط هادی| |