تبليغاتX
قیل و قال
قیل و قال

باز کن پنجره ها را، که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

و بهار روی هر شاخه، کنار هر برگ شمع روشن کرده ست...

باز کن پنجره ها را و  بهــاران را بــاور کـن.

پ.ن 1 : سال نو همتون مبارک. امیدوارم سالی سرشار از موفقیت و شادمانی در انتظارتون باشه.

پ.ن 2 : می خواستم یه مطلب پر و پیمون واسه سال تحویل بنویسم، اما امان از این کارهای عقب افتاده آخر سال.

پ.ن 3 : با کازم داریم میریم مشهد. شاید چند وقت نتونم اینجا سر بزنم. نایب الزیاره همه دوستان هستیم، البته اگه قابل باشیم.

پ.ن 4 : تو لحظه سال تحویل دعا واسه گرفتارا و مریضا یادتون نره. بنده حقیر رو هم فراموش نکنید.

پ.ن 5 : شعر بالا قطعه ای از شعر " بهاران را باور کن " فریدون مشیری هست که خیلی دوستش دارم.

نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 12:32 توسط هادی| |

بالاخره بعد از تلاش ها و پیگیریهای همه جانبه بچه ها، شماره هفتم نسیما نیز به روی دکه رفت. شاید کسی حس بچه ها به این مجله را، تا در بینشان حاضر نشود و به حرفهایشان گوش ندهد، درک نکند. حسی که مطمئنم، هیچ زبانی قادر به بیان کردنش نیست. به همه کسانی که حتی یک قسمت کوچک از کار را به عهده گرفتند، یک خسته نباشید جانانه می گویم. یک تشکر ویژه هم میخواهم از سید علی مجد بکنم که انصافا خیلی زحمت کشید. دورادور در جریان کارهایش بودم. حتی یک لحظه از فکر نسیمـا دور نبود. برای اثبــات جمله قبلــم دوست دارم خاطره ای که فکر می کنم شنیدنش خالی از لطف نباشد را برایتان تعریف کنم. شب جمعه گذشته حول و حوش ساعت 12:30 بود که با دو تا از بچه ها، دنبال علی رفتیم. می خواستیم ببریمش فوتبال! قصدمان نیز این بود که یک مقدار روحیه اش را عوض کنیم. می دانستیم که حالش یک چیزی تو مایه های افتضاح است. اول نمی آمد ولی با اصرار ما بالاخره راضی شد. شاید باورتان نشود، از ابتدای اینکه سوار ماشین شد تا زمانیکه برمیگشتیم فقط یک جمله را تکرار می کرد :

 " این احمقانه ترین کار ممکن بود که اومدم فوتبال، خیلی از کارها هنوز مونده. باید تا شنبه صبح بیدار بمونم."

حتی وقتی گل میخورد یا توپی را دفع می کرد ( علی آقای ما به خاطر تو پربودنش از بچگی گلر بوده ) باز این جمله را تکرار می کرد. آن شب گذشت. ما همگی به خانه رفتیم و خوابیدیم. ولی از بینمان خواب به چشم یک نفر نیامد که نیامد. علی آقا امیدوارم اون بالائی بهت نظر کنه و از کارت راضی باشه، که شک ندارم راضیه.

پ.ن 1 : پرسپولیس ساعاتی پیش در یک بازی نسبتا برابر موفق به کسب یک امتیاز با ارزش در خانه الشباب عربستان شد. درست حدس زده بودم، پرسپولیس آسیا با نسخه لیگ برتری اش یه نموره فرق میکنه.

پ.ن 2 : یکشنبه شب با پسر عموی گرام، آقا کازم جائی مجلس مولودی بودیم. فکر میکنم تا 29 اسفند 88 هم اگر حتی لبخند کوچکی نزنم، خنده خونم تغییر محسوسی نکند. جایتان بسیار زیاد خالی.

پ.ن 3 : سه شنبه شب با چند تن از دوستان به دیدار فیروز کریمی در هیات فوتبال رفتیم. اوقات خوشی گذشت. سوالهای زیادی کردیم و جوابهایی از جنس فیروز کریمی شنیدیم. از نتیجه جلسه و حرفهایمان همین بس که آقا فیروز سال آینده قم نیست. چه کسی جواب گو هست، ا... اعلم.

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 0:31 توسط هادی| |

سلام خدمت همه دوستان، آشنایان، وابستگان و رفقای خیلی قدیمی، یه کم قدیمی، جدید و خیلی جدید که از راههای دور و نزدیک تشریف فرما شدند اینجا. امیدوارم که حالتان مثل چاکرتان خوب باشد. شما را نمی دانم ولی بنده بسیار شادم و پر انرژی. دلیلش را پیگیر نباشید که والله نمیدانم. خب مگر نمی شود یکی پیدا شود که همینطور الکی خوش باشد، الکی بخندد و دنیا را راحت بگیرد. البته حق را به شما می دهم، در زندگی بی روح و کاملا ماشینی امروز، چنین انسانی کم پیدا می شود. اگر هم پیدا شود، دیوانه خطابش می کنند. اشکالی ندارد، اگر توکل به خدا و آسان گرفتن مشکلات دیوانگی است، من یکی دیوانه ام. علی مجد تو پر از من هم دیوانه تر. اصلا کل بچه های نسیما دیوانه های زنجیری. راضی شدید. بهتر است تا کار بالا نگرفته از این بحث بگذریم.

می خواهم تبریکی ویژه خدمت همه دوستداران سید، به دلیل آمدنش به صحنه عرض کنم. با اینکه از مدتها پیش این امر، قطعی می نمود، ولی فکر می کنم هیچگاه رسما بیان نشده بود. در این چند وقت سید و سخنانش را دنبال کرده ام، حقیقت را بگویم، مانند سایرین نمیشناسمش. تاریخچه دوران نخست وزیری اش در دوران جنگ را حدودا می دانم و حتی گیر و گرفت هایش به دولت کنونی را هم که بیشتر جنبه اقتصادی دارد، درک می کنم، ولی به دلیل همان شناخت کمی که گفتم، نمی خواهم فعلا سخن بیشتری درباره میر حسین موسوی بگویم. هنوز اول کار هست و راه زیادی تا بازار داغ انتخابات مانده. باید نشست به انتظار و تماشا کرد که دست سرنوشت چه کسی را به ساختمان پاستور میبرد و چه کسی را به خواب اصحاب کهف!

پ.ن 1 : از یک منبع خیلی خیلی آگاه شنیدم تو دهات اطراف قم، سیب زمینی هایی که واسه مردم غزه فرستاده بودند و برگشت شده بود، را دارن مجانی میدن ملت تا باهاش چیپس درست کنند و حالشو ببرند.

پ.ن 2 : راستی بهار دیر نکرده. هر چی موبایلشو می گیرم آنتن نمیده.

نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 19:54 توسط هادی| |

در زندگی مردمان این کره خاکی، همواره رسوم و سنت ها، جایگاه خاص و ویژه ای داشته اند. ما ایرانیان نیز با داشتن این چنین سنت ها و آیین هایی، از این قاعده مستثنی نبوده ایم. سنت هائی که فکر می کنم تمامی شان، نشات گرفته از تاریخ هزاران ساله سرزمینمان است. هر یک از ما از دوران کودکی کم و بیش با این رسوم آشنا می شویم و تا پایان عمر، آنها را سینه به سینه و نسل به نسل به آیندگان منتقل می کنیم.

یکی از این سنت های زیبا و در عین حال بسیار پدر درآور! سنت خانه تکانی است، که ما ایرانی ها، در روز های پایانی سال به انجامش می پردازیم. رسمی که می دانم هر چه هم فکر کنید، آخر مثل من یادتان نمی آید که اولین بار کجا با آن آشنا شدید و دلیل آن هم نمی تواند جز این باشد که در خانه تکانی، سن و سال به هیچ وجه مطرح نیست. یعنی از بچه 6ماهه تا پیرمرد 97ساله باید در این امر سهیم باشند.

اگر بخواهم کمی درباره این سنت و لایه های زیرپوستی اش! برایتان توضیحاتی، هر چند کوچک عرض کنم، باید بگویم خانه تکانی در اکثر خانواده های ایرانی تقریبا به شکل و شمایل یکسانی انجام می شود. یعنی افراد خانواده با توجه به مساحت خانه، تعداد نفرات خانواده و البته وسواس مادر خانواده، از سه ماه تا یک روز مانده به سال جدید ( به خدا مورد 3ماه مانده به سال را هم دیده ام ) اقدام به این کار می کنند.

مـوردی که در همه خانـه تکانی ها به طور قطع و یقین یکسان است، ریـاست بی چون و چرای مادر خانواده است. مادرانی که در اغلب مواقع بسیار مهربان و با محبتند، در زمان خانه تکانی دیگر خبری از عطوفتشان نیست و به قول معروف اگر جم بخوری، می جنبانندت. آنها در این ایام فقط و فقط به خانه و چگونگی تمیز کردنش فکر می کنند. حتی تلف شدن عضوی از خانواده هم به جهت انجام کارهای سنگین، امری نیست که آنها را ناراحت کند و یا از کار بازدارد، زیرا اعتقاد دارند مرگ در این راه درست همانند شهادت است.

در مرحله بعدی از بررسی این سنت حسنه، به گروه کارگران می رسیم که بی گمان زحمتکش ترین افراد هستند. این گروه، از اعضای خانواده اعم از بزرگ و کوچک و یا پیر و جوان تشکیل شده است. اینجا دیگر فرقی نمی کند دانش آموز کلاس دوم ابتدائی باشی یا دانشجوی دکترای انرژی هسته ای. اینجا تنها چیزی که باید در مخت فرو کنی این است که تو کارگر ساده ای، بیش نیستی. باید فقط بشوری و بسابی و دم بر نیاوری. مطمئن باش حتی اگر بخواهی برای لحظه ای، خلوتی از خانه را بجوئی و  از خستگی نقش بر زمین شوی، مادر خانواده همچون عقابی تیز چنگال بر سرت فرود خواهد آمد و تو را از کرده ات پشیمان خواهد نمود.

اگر همانند من جز این گروه هستید، از آشنائیتان خوشبختم. من سالهاست که در این گروه به فعالیت می پردازم. در طول این سالها خاطرات تلخ و شیرین بسیاری را به بایگانی ذهنم سپرده ام و با اینکه سختی های بسیاری را در این راه متحمل شده ام ولی کماکان اعتقادی راسخ دارم، نوروز بدون خانه تکانی های قبلش صفائی ندارد. ( اینو نگم چی بگم. )

پ.ن 1 : از شانس بدمان، دختر هم نشدیم که حداقل این امید را داشته باشیم روزی به ریاست گروه خانه تکانها، خواهیم رسید.

 پ.ن 2 : فکر می کنم علاوه بر تکوندن خونه هامون، اگه یه تکونیم به دلهامون بدیم، بد نیست. باور کنید شروع سال جدید، با یه دله خالی از کینه و نفرت، خیلی حال میده.

نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 19:3 توسط هادی| |

آقای پرسپولیس عزیز سلام. امیدوارم حالت خوب باشد و اوضاع بر وفق مرادت پیش رود. هر چند آنگونه که از ظاهر قضیه پیداست، این چنین نیست. نمی دانم چرا در این فصل این همه مشکلات و اتفاقات تلخ برایت پیش آمد. نمی دانم چرا مانند فصل قبل رویائی و فراموش نشدنی حاضر نشدی؟ نمی دانم چرا مشمول همان قانون نانوشته در ایران شدی که می گوید قهرمــان یک فصل، سال آینده محکــوم بـه شکست است؟ نمی دانم چرا دیگر همان زلزله گذشته نیستی که هیچ حریفی تاب مقابله با تو را نداشت؟ نمی دانم دیگر باید اسم چه کسی را فریاد بزنم که حیا کند و تو را به حال خود بگذارد، تا بتوانی دوباره سروری کنی؟ نمی دانم دیگر باید به کدام بازیکنت انگ بی غیرتی بزنم؟  نمی دانم کادر فنی تو را به باد انتقاد بگیرم و یا کادر مدیریتت را؟

آقای پرسپولیس، از این دست ندانسته ها در ذهنم زیاد است. تا دلت بخواهد. دیگر به ندانستن آنها عادت کرده ام. زیرا که فکر کردن به آنها حلشان که نمی کند هیچ، بر ناراحتیم نیز می افزاید. خیلی وقت است که سعی کرده ام آنها را به گوشه خلوتی از ذهنم ببرم و بایگانیشان کنم.

آقای پرسپولیس، لیگ امسال با تمام اتفاقات تلخ و شیرینش در اواخر راه قرار دارد. گمان کنم توئی که زمانی جز به قهرمانی به چیز دیگری فکر نمی کردی، باید برای مقام سوم بجنگی. مقامی که حداقل باعث شود تو را سال آینده در بین بزرگان آسیا ببینیم. هر چند خود این مقام را نیز فعلا از کف داده ای.

آقای پرسپولیس، خواهش می کنم از خوابی که به آن فرو رفته ای برخیز. تو محبوبترین و پر طرفدارترین تیم ایران هستی. تا اولین بازی ات در جمع غولهای آسیایی چیزی نمانده. خواهش می کنم نگو که آنجا می خواهی مانند لیگ ایران بازی کنی که حتی طاقت شنیدنش را نیز ندارم. آنجا دیگر یک قاره تو را می بینند. آنجا دیگر به خاطر ما هواداران بی شمارت هم که شده باید قول بدهی بدرخشی. قول بدهی همان آقای پرسپولیس زلزله ای باشی که میشناسیم و دوستش دارم.

آقای پرسپولیس، مطمئن باش که دعایت می کنیم و برای بازگشتت به روز های اوج، لحظه شماری.

پ.ن 1 : نمی دونم دوست دارم چه تیمی قهرمان بشه. استقلال رو فقط یک رقیب سنتی می دونم و  نه یک دشمن، که بگم چون حالا پرسپولیس قهرمان نشده، پس استقلالم نشه. فقط امیدوارم مثل فصل قبل، حق به حق دار برسه.

پ.ن 2 : کارت سوخت من دور از جون کارت سوخت شما و فامیلاتون، خیلی بی شعوره. هنور 2هفته مونده به اینکه پرش کنن تموم شده. هم اکنون نیازمند یاری کارت سوخت تان هستم.

نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت 15:37 توسط هادی| |

بعضی اوقات یک اتفاق خیلی ساده باعث میشه که تو ذهن آدم واسه نوشتن یک مطلب، جرقه هایی زده بشه.  فکر می کنم مطلع شدن تصادفی من از سفر کاری یک روزه یکی از صمیمی ترین دوستانم، برایم همان اتفاق ساده بوده است.

همه ما انسانها در طول زندگیمان معتقد به یک سری از اصول و ارزشها هستیم، که آنها را تحت هر شرایطی قبول داشته و پاس می داریم. خود این اعتقادات و باورها به دو دسته تقسیم می شوند:

دسته اول موارد کلی تر را شامل می شود، که تقریبا در بین اکثریت یک جامعه یکسان است و همه خود را در قبال آنها مسئول می دانند. فکر می کنم حفظ تمامیت ارضی یک کشور  و یــا اتحاد در برابر بیگانگــان مثال های خوبی برای این دسته باشند.

دسته دوم که کمی بررسی آن را سخت تر از دسته اول میدانم، موارد کوچکتری را در بر می گیرد که می توان آن را ارزشهای یک گروه و یا طیف خاصی از یک جامعه دانست. گمان نمی کنم نیازی به مثال باشد زیرا که نمونه های آن در کشور ما کاملا به چشم می آید. یکی از بارزترین این نمونــه ها عرصه سیاسی است. آنجـــا که مرد و زن، پیــر و جــوان و بزرگ و کوچک هر یک برای خود تمایلات و باورهای سیاسی مخصوصی دارند. اعــم از اینکه این بـــاورها و تمایلات بـرایشان منافعی در بر داشته باشد یا خیـــــر.

به ظاهر تا اینجای کار هیچ مشکلی وجود ندارد ولی بی گمان مشکل از آنجا شروع می شود که منافع انسان در برابر باورها و اعتقادات سیاسی او قرار بگیرد. اینجاست که فرد خود را در برابر یک دو راهی می بیند که انتخاب یک راه از آن برایش فوق العاده مشکل است زیرا که ایده آل ها و باور های سیاسیش او را به سمت جناح و طیف خاصی می کشاند ولی منافع مادی  (و شاید تا حدودی منافع معنوی) او سازی کاملا متفاوت میزند. در این مواقع رفتارهای افراد برایم بسیار جالب است. به نظرم این افراد را می توان به سه گروه تقسیم کرد.

گروه اول و دوم کسانی هستند که تکلیف خود را بطور کامل و روشن مشخص کرده اند. اصطلاحا یا رومی رومند و یا زنگی زنگ. یا باورهایشان را بر منافع ترجیح داده اند و یا بخاطر منافعشان، از باورهایشان عقب نشسته اند.

و اما گروه سوم که قصد اصلی من از نوشتن این مطلب آنها هستند، شامل کسانی است که خدا و خرما را با هم خواستارند. یعنی به خوبی فهمیده اند کجا باید یک سیاسی تمام عیار باشند و کجا خود را بری از سیاست و بازیهایش بدانند، کجا دم از چپ و راست بزنند و کجا با زیرکی دست چپ و دست راست خود را نیز از هم تشخیص ندهند، کجا شعارهای سیاسی شان را فریاد زنند و کجا بزدلانه به خفا روند. در یک کلام بگویم اینان خوردن همزمان از آخـور و توبـره را نیک فرا گرفته اند.

نمــی دانم شما در قبال گروه سوم چه رفتاری را از خود بروز می دهید. از آنها بیزارید یا نــه؟

من نمی گویم با افرادی این چنین مشکل ندارم که دارم ولی از آنجا که تا به حال در چنین شرایطی نبوده ام برای آنان حقی هر چند کوچک قائلم. فراموش نکنیم که انسان موجودی پیچیده و بس عجیب است. شاید اگر ما نیز در چنین شرایطی بودیم…

پ.ن 1 : امیدوارم حداقل تا خرداد 88، این چنین موقعیتی برایم حاصل نشود هر چند که میدانم بنده حقیر از این شانسها ندارم.

پ.ن 2 : اون دوستی که بالا ازش یاد کردم، نمیگم کیه ولی اگه خودش خواست، میتونه بگه کیه. چه هر کی هر کی شد.

نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 17:13 توسط هادی| |

از زمانهای خیلی خیلی قدیم یعنی از آن موقع هایی که آدم و حوا هنوز خجالت می کشیدند همدیگر را به اسم کوچک صدا کنند، انسان نیازی مبرم و غیر قابل انکار به ایجاد ارتباط با هم نوعان خود داشته است. نیازی که با گذشت زمان نه تنها از اهمیتش اندکـی کاستـه نشـده است، بلکـه روز بـه روز، ماه بـه ماه، سال به سال و قرن به قرن بر ضرورتش افزوده گشته است.

با گذشت سالیان متمادی از خلقت بشر، انسان، این مخلوق فوق العاده پیچیده، همواره سعی و تلاشش بر این بوده است که نوع رابطه با همنوعانش را ارتقا دهد. چرا که در طول زمان و از پی حوادث بیشمار، این موضوع را به خوبی درک کرده است که زنده ماندنش رابطه ای مستقیم با آن دارد.

گمان نمی کنم از تعداد زبانهای گفتاری و نوشتاری بشر، از آغاز خلقتش تا به امروز، اطلاعات دقیقی وجود داشته باشد. ولی آنچه را مطمئنم این است که بی شک هدف مشترک همه آنها بهبود وضع زندگی آدمی بوده است.

وقتی در کتابهای تاریخی با مردم زمانهای اولیه و نوع روابطشان، بیشتر آشنا می شوم، واقعا متعجب می شوم. آنجا که برای گفتن جمله ای ساده مجبور می شدند  با تیشه به جان سنگ بیفتند و یا از حرکات متعدد دست و پا کمک بگیرند.

خدا را شکر که دیر به دنیا آمدم.

آینده را نمیدانم چه می شود، ولی فکر میکنم با پیشرفت فوق العاده سریع علم بشر، باید منتظر نوع بسیار پیچیده ای از روابط انسانها باشیم. آنجا که انسانها فکر هم را نیز بخوانند و آنگاه چه جهنمی می شود دنیا.

خدا را شکر که زود به دنیا آمدم.

بگذریم، همه اینها را گفتـم که بگویـم، می خواهـم قدر نوشتن در اینجــا را بدانم.

پ.ن : به هر کسی که نام خانوادگی آدم یا حوا را بگوید و خانواده ای را از نگرانی برهاند، مژدگانی قابل توجهی داده می شود.

نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 22:40 توسط هادی| |