تبليغاتX
قیل و قال
قیل و قال

آهای ایها الناس               آهای ایرانی جماعت

آهای مردا                       آهای زنا

آهای جوونا                      آهای پیرا

آهای دانشجوها               آهای روحانیها

آهای روشنفکرا                آهای سنتی ها

...

.

...

آهای پولدارا                    آهای فقیرا

آهای کارگرا                    آهای بیکارا

آهای مسلمونا                آهای اقلیتها

آهای شکم پرا                آهای شکم خالیا

آهای شمال شهریا         آهای جنوب شهریا

...

.

...

آهای رئیسا                    آهای مرئوسا

آهای راستی ها              آهای چپی ها

آهای گنده ها                 آهای ریزترا

آهای آقازاده ها               آهای رعیت زاده ها

آهای دونه درشتا            آهای دونه کوچیکا

...

.

...

آهای ملیا                      آهای باشگاهیا

آهای قرمزا                    آهای آبیها

آهای بارسلونائیا            آهای منچستریا

آهای کوتوله ها              آهای گنده باقالیا

آهای تماشاگرا              آهای تماشاگرنماها

...

.

...

آهای یقه بسته ها         آهای کراواتیا

آهای پاچه گشادا           آهای پاچه چسبونا

آهای پولیها                    آهای مرامیها

آهای تک موتوره ها        آهای دو موتوره ها

آهای از لحاف بیرونا        آهای زیر لحافیا

...

.

...

آهای تنبلا                    آهای درسخونا

آهای استادا                 آهای شاگردا

آهای آزادا                     آهای دولتی ها

آهای ترم اولیا               آهای ترم آخریا

آهای ستاره دارا            آهای بی ستاره ها

...

.

.

آهای... اصلا ولش کن، مخلص کلوم : آهای کسائی که میتونید رای بدید، اولا رای بدید، ثانیا به آقای ...... رای بدید.

... نمی دونم این چند وقته من دچار توهم شدم یا واقعا این روزها تلویزیون ایران به چیزی شبیه حرفایی که اون بالا گفتم، تبدیل شده. فقط امیدوارم با این روندی که صدا و سیما در پیش گرفته، خدا آخر و عاقبت هممون رو ختم به خیر کنه. لطفا از ته دل یه "الهی آمین" بلند بگید.

نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 19:30 توسط هادی| |

آقای رئیس جمهور سلام. امیدوارم حال خودتان، خانواده تان، کابینه تان و در کل دور و بری هایتان خوب و مساعد باشد. اگر از حال ما مخلصان و چاکران نیز جویا باشید، باید بگویم شکر، ما همه خوبیم. خواهشا باور کنید که ما همه خوبیــــــم. ملالی نیست جز دوری شما. همه چیز در اطرافمان به خوبی و خوشی سپری میشود و ما نیز رضائیـم و خوشحـال و خجستـه.

با خود گفتم حالا که دیگر زمان زیادی تا روز انتخابات ریاست جمهوری در دوره آتی نمانده، نامه ای برایتان بنویسم تا به این وسیله از زحماتی که برای ما در این 4سال کشیدید، تشکری هر چند ناچیز نمایم. هر چند که سپاس و تقدیر از آن کارهایی که شما برای ملت ایران انجام داده اید در یک نامه که هیچ، در چندین کتاب قطور نیز نمی گنجد.

 واقعا شما در این 4سال خیلی شکسته شدید و زحمت کشیدید. این را از عکس هایی که از محاسن شما در اینترنت دیده ام، فهمیدم. آن وقتها ریشهایتان سیاه بود و الان بیشترش سفید شده است. خب شغل سختی است ریاست جمهوری. به خدا این موضوع را می فهمم. به خدا یک وقت فکر نکنید که شما را درک نمی کنم. به سختی همه کارهایی که کرده اید واقفم. از نماز خوان کردن آن بوش بی دین تا پیگیری قضیه هولوکاست این از خدا بی خبر ها. از آوردن نفت بر سر سفره مردم تا افشاگریهای اقتصادی مفسدین. از سفرهای استانی پربارتان تا...

میدانم پاک کردن این جهان از خباثت و زشتی و پلشتی کار آسانی نیست. میدانم در افتادن با همه دنیا سخت است. فکر می کنم شما اصولا کارهای سخت را دوست دارید. حمایت از ضعفا، ستیز با قدرتهای جهانی و پیاده نمودن عدل الهی در جهان، در رفتار شما موج می زند.

از شما به خاطر اینکه برای کشورهای کوچک و کم توان که به تنهایی تاب مقابله و مبارزه با استکبار جهانی را ندارند، وقت میگذارید و آنها را راهنمائی، کمک و مساعدت مالی و فکری می نمایید، ممنونم. مطمئنا این خدمات شما جای دوری نمی رود. خدا را چه دیدید، شاید روزی ورق برگشت و جزایر قمر و سومالی کشورهای قدرتمندی شدند که می توانند ما را در نجات مردم جهان یاری دهند. آن وقت است که شما مزد زحمات خود را خواهید گرفت. گفتم سومالی. راستی حال رئیس جمهورش چطور است. شنیدم هفته پیش دچار سرماخوردگی سختی شده بود. بعید نیست آنفولانزای خوکی را از رئیس جمهور فقید جزایر قمر گرفته باشد. اگر دیدید ایشان را مصلحت است دیده بوسی نکنید. کار از محکم کاری عیب نمی کند.

 بگذریم، حال برادر چاوزمان چطور است؟ ما ملت ایران چقدر با این مرد احساس نزدیکی و قرابت و دوستی و صمیمیت میکنیم. آنقدر که هر دفعه که به ایران می آید برایش اسپند دود کرده و آن شعر معروف بترکه چشم حسود را زمزمه می کنیم. مرد شریف و پاکی است. شرافت و پاکی ایشان را نیز از توی اینترنت دیده ایم. به راستی چقدر چفیه به ایشان می آید. چقدر نورانی و روحانی می شوند. امیدوارم که پروردگار، ایشان را برای مردم آن دیار حفظ کند.

نکته دیگری که بر خود واجب می دانم بابت آن از شما تشکر کنم بحث این مهرورزی شما و دولتتان هست که به خصوص در سفرهای استانی جنابعالی، نمود پیدا می کند. سفرهایی که هر یک برای خود مطمئنا فلسفه خاصی دارد! از شما به خاطر اینکه به مردم کمک میکنید و از حال گرسنگان و فقیران و درماندگان و بیچارگان و نیازمندان و مستمندان جامعه به خوبی آگاه هستید، سپاسگذارم. من از شما بعنوان یک ایرانی تشکر می کنم که به مردم کشورم، سیب زمینی و تراول می دهید تا از گرسنگی نمیرند. از شما ممنونم و دستتان را از دور می بوسم. به خدا اینها را دیگر از توی اینترنت ندیده ام، بلکه با چشم خود دیده ام. چشمانی که از دیدن این همه خدمت صادقانه به ملت، اشکبار است. فکر میکنم 4سالی میشود که اشک چشمانم را رها نمی کند.

آقای احمدی نژاد، شما دوره بعدی چه رئیس جمهور این آب و خاک باقی بمانید و چه نمانید، مطمئنم همواره در حافظه تاریخی ملت ایران خواهید ماند و این فقط و فقط بخاطر کارهای بزرگ و شگرفی است که برای این مملکت و مردمانش انجام داده اید.

سخن بسیار است و همانطور که گفتم همه حرفها در این نامه نمیگنجد. بسیاری از کارهایتان در ذهنم بود که بر خود واجب می دانستم از شما بخاطر انجام آنها تشکر نمایم ولی چه کنم که در برابر این عشق بی نظیر شما به میهن و مردم، زبان الکن است. در پایان امیدوارم زیر سایه امام زمان (عج) که مطمئنا به دولتی مهرورز و عدالت خواه همچون دولت شما عنایات خاصی دارند، روزگار و یا بهتر بگویم دولت بگذرانید.

نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 21:36 توسط هادی| |

۱.

دل در اندیشه آن زلف گره، گیر افتاد

عاقلان مژده که دیوانه به زنجیر افتاد

منظور از دیوانه در بیت فوق کسی جز دوست عزیزم حسین آرشید نیست. بله، درست حدس زدید حسین آقا هم بالاخره مثل مرغی عاشق البته ببخشید مثل خروسی عاشق از میان ما پرکشید و رفت. البته هنوز پر نکشیده چون قرار عقد و این حرفها چهارشنبه همین هفته است. ازدواج با شخصیت ترین فرد گروه موضوعی نیست که بتوان به سادگی از کنار آن عبور کرد. این مساله از چند دیدگاه قابل بررسی است. ابتدا مم باقر که درست در نقطه مقابل حسین است ( منظورم همان بحث شخصیت است ) و حالا حسین. واقعا ما داریم به کجا پیش می رویم؟ نفر بعدی کیست؟ مجیدی، جعفر، کازی، علی مجد، احسان و یا...

در پایان می خواهم از همین تریبون استفاده کرده و به خانم آرشید تبریک بگویم، زیرا که مطمئنم در آینده ای نزدیک خواهند فهمید که با چه جواهری ازدواج کرده اند. ما حسین را با خون دل بزرگ کرده ایم. خانم آرشید مواظبش باش.

2.

استقلال قهرمان شد. تبریک البته با کمی تاخیر به تمام استقلالیها و یک تبریک ویژه به مرد شماره یک فوتبال ما یعنی مجید جلالی. مردی که خبرهایی از پیوستنش به صبای قم در فصل آینده به گوش می رسد. اگر از استقلال که در این فصل عاقبت به خیر شد بگذریم، به پرسپولیس میرسیم که باید تمام تمرکزش را در ادامه راه بر روی جام حذفی بگذارد. گفتم تمرکز، ناخوداگاه یاد بحث اخراج پیروانی افتادم. اخراجی که انصاریفرد آن را به خواست وینگادا می داند و جالب است که فرخزادی و هدایتی که در هیات مدیره هستند، در مطبوعات از آن اظهار بی اطلاعی می کنند و خود پیروانی می گوید من اصلا اخراج نشدم. من فقط بخاطر حضور در کلاسهای مربیگری چند جلسه در تمرین غیبت خواهم داشت. دیگر پیدا کردن آن پرتقال فروش معروف با خود شما. درست در شرایطی که تیم به روحیه و انگیزه زیادی برای ادامه کار نیازمند است، این مساله همه ی تیم را تحت تاثیر قرار می دهد. به هر حال این فوتبال حرفه ای است البته از نوع ایرانی که هیچ کاری هم نمی توان برای آن کرد.

3.

درست در شرایطی که تنور انتخابات هر روز داغ تر از روز قبل می شود و شمارش معکوس برای شروع جنگی نابرابر میان آقایان برای تصدی پست ریاست جمهوری آغاز می گردد، این بنده سرا پا تقصیر دچار نوعی بی تفاوتی سیاسی شده ام. حتی کارم با خودم به دعوا هم کشیده شده است. چون همیشه از کسانی که به مسائل پیرامون خود اظهار بی اطلاعی می کنند و یا آن جمله نخ نمای " ما رو چه به سیاست، ما دنبال یه لقمه نونیم" رو بیان می کنند، تعجب می کنم. البته در مقابل این موضوع را نیز به خوبی درک می کنم که نباید از قشر نیازمند و سطح پایین جامعه که به راستی به نان شبشان محتاج هستن، توقع تامل و بررسی اتفاقات سیاسی جاری در کشور رو داشت. میفهمم که گرسنگی نکشیدند بعضی ها که سیاست از یادشان برود. به هر حال برای من که نه نیازمندم و نه محتاج به نان شب، بی خبری از آن چه که در کشورم می گذرد، یک نقطه ضعف بزرگ است. هر چند مطالبی درباره انتخابات نوشتم، ولی هر یک را به بهانه ای در اینجا قرار ندادم. چرایی این موضوع را خودم نیز نمی دانم. شما هر چه دوست دارید اسمش را بگذارید مثلا چه میدانم خود سانسوری.

پ.ن 1 : دقایقی پیش رئیس جمهور جزایر قمر، کشور دوست و برادرمان به دلیل ابتلا به آنفولانزای خوکی درگذشت. روحش شاد و راهش پررهرو باد.

نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 20:43 توسط هادی| |

همیشه دیدن آلبوم عکسهای قدیمی یه حس و حال خاصی به آدم میده. دیدن عکس آدمهایی که ظاهرشون با اون چیزی که تو عکس می بینی زمین تا آسمون با اونی که الان هستن تفاوت داره. تفاوت ظاهرشون اون چیزی هست که از تو عکس میشه فهمید، ولی تفاوتهای درونیشون رو نه. هر وقت عکسهای گذشته رو می بینم ناخودآگاه فضولیم درباره جوونیه آدمهایی که الان سن و سالی ازشون گذشته گل می کنه. اینکه چه چیزهایی تو سرشون بوده و چه کارهایی کردن. چه مسائلی داشتن و چه دغدغه هایی. اصلا دغدغه ای داشتن؟ حتما. مگه میشه یه چیزائی تو زندگی آدم از یه چیزای دیگه ای مهمتر نباشه. مگه میشه آدم یه کسائی رو بیشتر از یه کسای دیگه ای دوست نداشته باشه. مگه میشه آدم انجام یه سری از کارها رو به انجام یه سری دیگه از کارها ترجیح نده. همیشه دنبال این ندونسته ها از جوونهای قدیم بودم. جوونهایی که الان هر کدوم شاید واسه خودشون یه جوون دم بخت دارن. جوونی که درک خیلی از دغدغه های اون براشون سخته. جوونی که الان بعضی از رفتارا و کارهاش واسه اونها عجیب و شاید مایوس کننده هست.

رک بگم دوست داشتم جوونی کردن جوونهای قدیم رو می دیدم. شاید اون موقع می تونستم با جوونی کردن جوونهای الان مقایسه کنم و به یه چیزهایی پی ببرم. شاید بگید علم پیشرفت کرده و تکنولوژی با سرعت باد جلو رفته و هزار و یک چیز دیگه تو جامعه تغییر کرده ولی با همه این حرفها، مطمئن باشید تو کشور ما خیلی چیزها هنوز دغدغه مشترک نسلهای قدیم و جدید باقی مونده. شاید موضوعاتی که دیگه به اونها نشه گفت دغدغه، بلکه باید هر کدومشون رو زخم های عمیقی نامید که دیگه به داشتن این زخمها عادت کردیم.

برام خیلی جالبه بدونم بابای من و یا بابای بابام وقتی 24سالشون بوده کجای زندگیشون بودن و من کجام. چی براشون تو زندگی در درجه اول اهمیت قرار داشته؟ چی تو سن و سال من دغدغشون محسوب میشده؟ جامعه و اتفاقات درونش چقدر براشون مهم بوده ؟ مسائل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی جامعشون، مردم اطرافشون و مسولان کشورشون و خیلی چیزهای دیگه چقدر براشون مهم بوده؟ چقدر مسائلی که الان واسه من توی این سن مهمه واسشون مهم بوده؟ و سوالهای بسیاری از این دست... که شاید بعضیش رو بشه با سوال کردن و گیر دادن متوجه شد ولی مطمئنا خیلی هاش رو هیچ وقت نمیشه فهمید و دلیل این هیچگاه نفهمیدن ها همان گذر از نسلی به نسل دیگر در یک جامعه است. گذری که گمان می کنم قسمت زیادی از مشکلات جوانان امروز به آن بر میگردد.

نمی دونم چرا هر وقت عکسهای قدیمی رو می بینم این افکار از تو ذهنم رژه میره. افکاری که هیچ وقت به یه جای درست و درمونی هم ختم نمیشه.

پ.ن 1 : تو جامعه امروز ما بعضی جوونها جوونی کردن رو با خیلی دیگه از کارهای کثیف و اشتباه و غلط، عوضی گرفتن.

پ.ن 2 : وقتی یه آدم مسن میگه جوونی کجایی که یادت بخیر، بیشتر از اونی که بخوام جوونی اون آدم رو تجسم کنم، ناخودآگاه کهنسالی خودم تو نظرم میاد. اگه آدم بتونه یه جوری جوونی کنه که وقت پیریش این جمله " جوونی کجایی که یادت بخیر " رو با یه وجدان راحت و بدون هیچ افسوسی بگه واقعا محشره. من که تا الان نتونستم. شما رو نمی دونم؟

نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 21:46 توسط هادی| |

چند شب قبل عمه ما که واسه پسر سومش چند وقت پیش زن گرفته، یه مهمونی گرفته بود تا عروسش رو پاگشا کنه که بالطبع ما هم دعوت داشتیم. از اونجا که معدم چند روزی می شد که داغون بود، خیلی میلی به رفتن نداشتم، ولی بالاخره تصمیم بر این شد که برم. بعد از ظهرش تصمیم گرفتم برم آرایشگاه یا همون سلمونی خودمون که یه صفایی به کله بدم. وقتی رسیدم به آرایشگاه ممد آقا، یه  آقای تقریبا 45 ساله و کمی تپل زیر دستش بود و دو نفر هم تو نوبت بودن.یه جوون حدود 28-27 سال و خیلی اتو کشیده و یه آقایی حدودا 50ساله که اون دیگه تپل نبود بلکه رسما چاق و گرد بود. از این چاقهای بـانمک که آدم خوشش میـــاد. ( چرا همتون ناخودآگاه یاد علی مجد افتادید )

 خوشحال از این که خیلی کارم طول نمیکشه، یه گوشه گرفتم نشستم و خودم رو با روزنامه های روی میز سرگرم کردم. هنوز 5-4 دقیقه از ورود من نگذشته بود که یه آقای دیگه هم وارد شد. اون هم حدود 50 سال رو داشت و خیلی لاغر بود و جثه کوچیکی داشت. بعد از ورود یه نگاهی به مرد چاق انداخت و بعد از یه مرور کوتاه اون رو شناخت. مرد چاق هم که انگار تو همون وقت کم کالری چند روزش و حتی شاید چند ماهش رو برای فکر کردن، سوزونده بود، اون مرد لاغر رو شناخت.

به سمت هم رفتن و همدیگر رو بغل کردن و حدود 5 دقیقه، دو تا خرس گنده اون وسط هر کاری بگید البته غیر از لب گرفتن با هم کردن. بعد از اینکه حسابی لک و لششون رو به هم مالیدن، کنار هم نشستن و شروع کردن به صحبت کردن. با آب و تاب زیادی از خاطرات قدیمشون می گفتن و از خانواده هاشون و تحصیلات بچه هاشون و ... حرف میزدن. چند دقیقه ای مرد چاق میدان رو به دست می گرفت و  مجلس رو می چرخوند و چند دقیقه ای هم مرد لاغر. از هر دری که بگید صحبت کردن...

حال و هوای آرایشگاه کم کم عوض شده بود. همه آدمهایی که تا چند دقیقه قبل، هر کدوم تو افکار خودشون بودن، ( حتی ممد آقا که مثلا باید رو کله مشتری تمرکز کنه ) الان دیگه همه یه جورائی توجهشون به اون دو تا بود و داشتن به خاطرات و ماجراهای جوونی اون دو تا مرد، خودآگاه! یا ناخودآگاه! گوش می کردن.

تا اینجای قصه همه چیز به خوبی و خوشی داشت پیش میرفت و همه از اینکه دو تا رفیق قدیمی بعد از مدتها همدیگر رو دیدن احساس رضایت می کردن. تا اینکه اون اتفاق افتاد. مرد لاغر که از توی صحبتهای قبلیش میشد فهمید که شوهر خواهر ممد آقاست با یه بنده خدائی بعد از ظهر قرار داشته و میخواسته با ماشینش بره دنبال یارو. تا اینجا هم خب مشکلی نیست. مشکل از اونجا شروع شد که مرد لاغر برگشت به سمت ممد آقا و گفت : " ممد جون نمی دونی این پژو 405 واسه کدوم آدم بی مبالات و بی فکر و.... درست گذاشته جلو در پارکینگ ما. "

ممد آقا که در حال شنیدن این جمله هر لحظه رنگ صورتش سفید تر میشد با چشم یواشکی آقای چاق رو نشون داد. باورتون نمی شه واسه چند دقیقه همه آدمهائی که تو آرایشگاه بودن، هنگ کردن. من که نه سر پیاز بودم و نه ته پیاز و کلا هیچ ربطی به پیاز نداشتم یه جوریم شده بود. دوست داشتم اون لحظه هر جائی توی دنیا، غیر از اون آرایشگاه باشم.

مرد چاق و مرد لاغر و مرد نسبتا تپل و پسر اتو کشیده و ممد آقا همه و همه حال و هوایی تو مایه های من داشتن.

هیچ جمله ای برای چند دقیقه رد و بدل نشد. یعنی کسی جرات شکستن سکوت رو نداشت. همه منتظر یه اتفاق بودن که خدا رو شکر اون اتفاق افتاد. همون آقایی که مرد لاغر باهاش قرار داشت و بهش گفته بود که دنبالش بیاد، از راه رسید. خداحافظی دو تا رفیق و معذرت خواهی مرد لاغر بر خلاف سلام و علیکشون فقط در چند ثانیه خلاصه شد.

مرد لاغر رفت و من مطمئن بودم تا ساعتها به خودش به خاطر این کارش فحش میده. دلم واسه جفتشون عجیب سوخت. عجیب تر اینکه درد و سوزش معدم، با این اتفاق به کلی از بین رفته بود.

پ.ن 1 : وقتی قدما و حکما و فقها و عرفا و صلحا میگن حرفت رو مزه مزه کن بعدش بزن، لابد روی یه حساب و کتابی میگن. گوش کن عزیز من.

پ.ن 2 : در هفته ای که گذشت در یک اقدام بسیار زیبا مم باقر رو گذاشتمش سر کار و با یک سری آدم بیکار چند ساعتی خندیدیم. البته چون میدونم جنبشو داره این کار رو کردم. شما نکنید، خوب نیست.

پ.ن 3 : کلاغ پر، گنجیشک پر، معده پر... معده که پر نداره، روده خبر نداره.... این شعر رو جدیدا واسه معده خیالیم سرودم، آخه تازگی ها فهمیدم چیزی بنام معده تو بدنم وجود نداره. جای شکرش باقیه تو مراسم خواستگاری فقط راجع به خونه و ماشین و حساب بانکی و... می پرسن که اگه قرار بود از معده و روده و این جور چیزها بپرسن، می ترشیدم.

نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 19:48 توسط هادی| |